تبليغاتX
گل پاییزی
گل پاییزی
پنجشنبه 1387/01/29
شاعر : حسین جلال پور

 

یک صندلی کنار من از یک نفر کم است

بی تو چقدر جرات  ِ ) امّا ـ اگر( کم است

من می توانم از همه حتّی گذشته ام

امّا برای از تو گذشتن جگر کم است

ما را که مثل بچّه ی آدم نشسته ایم

گفتند مثل این که دو تا دربه در کم است

تا بوده _ از همیشه_ همین طور بوده است

پای درخت تا وسط آمد تبر کم است

در پارک های زمزمه و پرسه های من

چیزی شبیه عطر خوش هم سفر کم است

ماندیم تا که عقربه آمد سر قرار

آمد سر قرار ولی یک نفر کم است

آمد "دقیقه ی همه از راه آمدند"

در باز شد مسافر من پشت در کم است

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:20 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1387/01/26
شاعر : مسعود فرد منش

 

با تو چه زندیگی یایی که تو رویاهام نداشتم

تک وتنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم

از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم

موقع نوشتنام  وقت اسم گذاشتام

 کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمی ذاشتم

حتی من به آروزهات تو رو آخر می رسوندم

می رسیدی تو ، من اما آروز به دل می موندم

هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو

اما ترس و دلهوره خط می زد خیالمو

هرچی شعر عاشقونه س من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعث شه

اگه مردم تو بدون چه کسی باعثه شه

توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم

 اینقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم

من تمام قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی تو ست

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:27 توسط : گل پاییزی
شنبه 1387/01/24
فلانی

 

 

هی فلانی!

می دانی؟!

می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند ...    می مانند  ...

عادتت می دهند ...   و می روند ...

و تو در خود می مانی

و تو تنها می مانی!

راستی!

نگفتی!

آیا رسم تو نیز چنین است؟!

مثل همه ی فلانی ها ؟

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:46 توسط : گل پاییزی
شنبه 1387/01/24
افلاطون

 

اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:46 توسط : گل پاییزی
شنبه 1387/01/17
راستین

این ترانه برای هیچکسی نیست ولی چون قشنگ بود حیف بود نذارمش

شاعر : اردلان سرفراز

 

اسم تو گل شکل تو گل اما خودت خاری و بس

بغض منی نمی شکنی گرفته ای راه نفس

                            ظالم منو می آزاری و بس

با همه خوب خنده به لب

                           به جان من خشم غضب

همیشه دوست همیشه یار

                         برای من طناب دار

تو چشم دیدن منی

تو پاره ی تن منی

                          شکست من شکست ماست

                       زخم نزن که می شکنی

تو از منی یا بر منی

تو عاشقی یا دشمنی

                             یه روز حیات یه روز عدم

                          یه وقت زیاد یه لحظه کم

خسته ازین حال و هوا

از این همه چون و چرا

برای خاطر خدا مرا نبر به ناکجا

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:18 توسط : گل پاییزی
چهارشنبه 1387/01/14
شاعر : مریم حیدرزاده

 

بذار یواش شروع کنم سلام گلم هم نفسم

آرزوهام راضی شدن شاید بهت نمی رسم

گفتم چیا گفتی بهم گفتی که آینده داری

دنیا همش عاشقی نیست گریه داری خنده داری

گفتم که گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی

به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی

گفتم که گفتی زندگی غصه داره سفر داره

هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره

گفتی می خوای فقط واست یه حس محترم باشم

عاشقی مو قایم کنم تو طالع تو کم باشم

گفتی که ما دو تا به درد هم نمی خوریم

ولی یه جا مثل همیم هر دو مون از غصه پریم

این حرفای خودت بوده از من دیوونه تر دیدی ؟

اصلاً نگفتی اینا رو خودت دیدی یا شنیدی؟

دلم که حرفاتو شنید اول که باورش نشد

ولی نه بهتره بگم نفهمیدش سرش نشد

مات و غمزده فقط به دورا خیره شد

رنگ از رخش نه نپرید شکست و مرد و تیره شد

حرفاتو گفتم به خودت ببینی راستی تو زدی ؟

اصلاً توی ذات تو هست یه همچی چیزی بلدی ؟

دوستت دارم چه توی خواب چه توی مرگ و بیداری

فدای یک تار موهات که تو منو دوستم نداری

مواظب آدما باش زندگی گرگه زیبا جون

خدای رویای منم هنوز بزرگه زیبا جون


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:46 توسط : گل پاییزی
چهارشنبه 1387/01/14
احمد شاملو

 

 عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:45 توسط : گل پاییزی
چهارشنبه 1387/01/14
فروغ

 

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت

و هنوز من در

مرداب فراموشی نلغزیده بودم

 .

.

.

رفتم  که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور  بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ و زندگی

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:17 توسط : گل پاییزی
چهارشنبه 1387/01/14
یادت نره

 

یادت نرود

خدا در تمام روزهای این سال

جاری یست

و با توست

مبادا کاری بکنی که شرمنده اش شوی

درست است که او مهربان است

اما تو حساب کار دستت باشد

چیزهایی هست که شوخی بردار نیست

مبادا ساده بگیری

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:13 توسط : گل پاییزی
شنبه 1387/01/10


 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت 

ناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:31 توسط : گل پاییزی

RSS