تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
ای خدای مهربون من و برادرم چه کار کنیم تا دست از سرمون برداری
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:3 توسط : گل پاییزی
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
ای خدای مهربون من و برادرم چه کار کنیم تا دست از سرمون برداری
![]()
خوشبختی مثل پروانه می مونه دنبالش بری فرار می کنه اما اگه آروم باشی میاد روی سرت
می شینه برای همه یه دنیا پروانه آروز می کنم
خداوند انسان را پیروز آفرید و نظر به پیروزی او دارد و ابزار این پیروزی را نیز به او داده است.
(( ابزارها عبارتند از :
ویژگی های انتقالی : مثل
عقل_قدرت سخن گفتن_خلاقیت.ویژگی های اکتسابی :
اعتماد به نفس که محصول شناخت خود است و شناخت خود محصول عدم تآمل در احوالات شخصی دیگران و عدم تآثیر پذیری از دیگران است تآمل در احوالات شخصی دیگران و مقایسه خود با دیگران فرصت و زمان را از انسان می گیرد.ایمان
که نیرویی است آشکار شده و هویدا شده برای خلق و ایجاد و آفریدن همچنین برای جنبش حرکت و پویایی همچنین برای مقاومت و صبر و ایستادگی همچنین برای تبدیل و تغییر و عوض نمودن پس کسانی که تمام عبادتها را انجام می دهند ولی چیزی را خلق نمی کنند یا حرکت و پویایی ندارند یا صبر ندارند یا چیزی را در زندگی خود تغییر نمی دهند افرادی هستند بی ایمانباور
: محصول ایمان است و به معنای پذیرش عمیق و همه جانبه موضوعات زندگی نه پذیرش سطحی ، ایمان از طریق تولید باور انسان را به رشد اقتصادی علمی اجتماعی و فکری می رساند چرا که رشد اقتصادی محصول تعامل قوی انسان با موضوع کار است و تعامل انسان با کار محصول باور او نسبت به موضوع کار است این است که ایمان انسان را به هر آنچه که بخواهد می رساند در رشد تحصیلی نیز چنین است اگر با پذیرش عمیق و همه جانبه به کلاس برویم و مطالعه را دنبال کنیم به رشد تحصیلی نیز خواهیم رسید )عقیده
: تعریف قطعی ازیک موضوع اگر انسان عقیده نداشته باشد زندگی نمی کند بلکه فقط روزمرگی میکند عقیده داشتن زندگی را آسان و عبور از مشکلات را هموار می سازد اگر انسان در موضوعی به تعریف بدون تردید دست پیدا کند می گوییم که این فرد نسبت به آن موضوع به عقیده رسیده است.تجربه
: تلاش در بستر آزمون و خطا تلاشی که از پیش ندانیم که شکست می خوریم یا پیروز می شویم البته با افزایش اطلاعات خود درصد پیروزی را بالا می بریم ولی نباید از شکست بترسیم و انجام ندهیم.))انسان می تواند به اهداف خود در هر زمینه ای دست پیدا کند چرا که ما ضعیف خلق نشده ایم ولی به صورت اکتسابی و به تدریج آرام آرام و نسل به نسل خود را ضعیف انگاشته ایم و احساس ضعف کرده ایم وبا ضعف و نقصانی که در ویژگی های اکتسابی ما حاصل شده از مخلوقی پیروز به شرایطی ناگوار، بحرانی با عدم کامیابی و رضایت رسیده ایم.
![]()
![]()
اگر انسان آرزویی در ذهن داشته باشد احتمالی هر چند اندک برای رسیدن به آن آرزو وجود دارد ولی اگر آرزویی در ذهن پرورش ندهیم کوچکترین احتمالی برای موفقیت ما وجود ندارد دستاوردهای بزرگ بشر ناشی از آرزوهای اوست.
1- موفقیت: حفظ موقعیت اجتماعی یعنی حفظ آن فاصله ای که ما با سطح عمومی جامعه داریم (کمی از آن جلوتریم یا عقب تر- دیگر از آنچه که هستیم عقب تر نرویم)
2- کامیابی : بهبود موقعیت یعنی بتوانیم که اگر از سطح عمومی جامعه عقب ترهستیم به آن نزدیک تر شویم و اگر از آن جلوتر هستیم فاصله ی خود را با سطح عمومی جامعه بیشتر کنیم.
3- بهروزی : به عنوان سومین و کامل ترین مصداق هدف عبارتست از کامیابی همیشگی با بهبود دائمی و لحظه به لحظه که ادامه داشته باشد و در مسیر بهبود توقف حاصل نشود.
- در دل تمام لحظه های زمان فرصت وجود دارد نیمی از فرصتها خوب و به رنگ سفید و نیمی به رنگ سیاه و ناخوشایند (نعمت و نقمت)ولی هر دو با هم باعث موفقیت می شوند خداوند حکیم است هم در لحظه های خوشایند و هم ناخوشایند فرصت برای بهبود قرار داده اگر به نیمه ی خوب لحظه ها توجه کنید و لحظه های سیاه را نادیده بگیرید به بهروزی نمی رسید چون بهروزی مداوم است . شب نقش خودش را دارد نمی توان گفت که بد است و تاریک و روز هم نقش خودش را دارد این تضادها هستند که زندگی را می سازند.
تصادف ، بیماری ، بدقولی دیگران ، خشم پدر و مادر و ... تمام اتفاقاتی که خود ما در ایجاد آن مقصر نبوده ایم ، همه فرصت هستند هر آنچه که در دل لحظات وجود دارد فرصتی است کوچک یا بزرگ ، به ظاهرسفید یا سیاه تمامی این لحظات مال ما و سهم ماست و از طرف خداوند برای ما حاصل شده است ، باطن آن به واقع خوشایند می باشد وفکر کردن به حکمت آن آثاری خوشایند را نتیجه می دهد.
غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند، و ما هدیه شیطان را بهم می دهیم ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم
شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظارست
منو انتظار و کابوس تنهایی منو حس اینکه هرلحظه اینجایی
دارم آینه هارو گم میکنم کم کم تو رو هرطرف رو میکنم میبینم
نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی
اگه این بهارم برنگردی خونه دیگه چیزی از من یادت نمیمونه
منو رها کن از این فکر تنهایی تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم از خودم با فکر تو رد میشم دارم عاشقی رو با تو بلد میشم
در میان امواج ، در جاده های پر فراز و نشیب و درد دریاها به دنبال خوشبختی می دویم ، در حالیکه خوشبختی در همینجاست
سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بدون رنج بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني
گفته بودی اگر قاصدکها از سفرهای رویا بیایند
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم
يادمان باشد
، سر سجاده عشقجز براي دل محبوب، دعايي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
دید موسی یک شبانی را به راه
کاو همی گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات شویم شپشهایت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هیهای من
این نمط بیهودده می گفت آن شبان
گفت موسی با کی است این ای فلان ؟
گفت با آن کس که ما را آفرید
این زمین و چرخ از او آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی
خود مسلمان نا شده کافر شدی
این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار
پنبه ای اندر دهان خود فشار
چارق و پاتابه لایق مر تو راست
آفتابی را چنینها کی رواست ؟
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
با که می گویی تو این با عم و خال
جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست
چارق او پوشد که او محتاج پاست
دست و پا در حق ما استایش است
در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد یولد او را لایق است
والد و مولود را او خالق است
گت ای موسی دهانم دوختی
وزپشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت
سر نهاد اندر بیابانی و رفت
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
یا برای فصل کردن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهاده ام
هر کسی را اصطلاحی داده
امدر حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
ما زبام را ننگریم و و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
آتشی از عشق در جان بر فروز
سر به سر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
گر خطا گوید ورا خاطی مگو
گر بود پر خون شهید او را مشو
خون ، شهیدان را ز آب اولی تر است
این خطا از صد صواب اولی تر است
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
چون که موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هر چه می خواد دل تنگت بگو
عاشق خفته
عاشقی بوده است در ایام پیش
پاسبان عهد
1 اندر عهد خویشسالها در بند وصل ماه
2 خودشاه مات
3 و مات شاهنشاه 4 خودعاقبت جوینده یابنده بود
که فرج
5 از صبر زاینده بودگقت روزی یار او که امشب بیا
که بپختم از پی تو لوبیا
در فلان حجره نشین تا نیم شب
تا بیایم نیم شب من بی طلب
مرد قربان کرد و نانها بخش کرد
6چون پدید آمد مهش از زیر گرد
7شب در آن حجره نشست آن گرمدار
8بر امید وعده آن یار غار
9بعد نصف اللیل آمد یار او
صادق الوعدانه آن دلدار او
عاشق خود را فتاده خفته دید
اندکی از آستین او درید
گردگانی
10 چندش اندر جیب کردکه تو طفلی ، گیر این می باز نرد
11چون سحر از خواب عاشق برجهید
آستین و گردگانها را بدید
گفت شاه ما همه صدق و وفاست
آنچه بر ما می رسد آن هم ز ماست
-
عهد : پیمان 2- ماه : استعاره ازمعشوق 3- شاه مات : کنایه از کسی که راهی جز تسلیم ندارد.4- شاهنشاه : معشوق 5- فرج : گشایش 6- اداء نذر کرد. 7- کنایه از آن که آرزویش یرآورده شد. 8- گرمدار : غمخوار
9- یار غار : دوست بسیار صمیمی 10- گردگان : گردوها 11- فعلا این گردوها را بگیر و برو بازی کن