دوشنبه 1386/08/21
تنهایی
و من چه بی پروا در حادثه ی شب جان دادم
در پیچ و خم جاده ها گم شدم
ودر میان هزاران خاطره ی فراموش شده محو گشتم
اینک در سایه روشن امروز تنها پنجه بر خاک می کشم
قرار بود برگریزان بروییم ...
با دلی خوش!
برگریزان نبود و می رفتیم
دلمان آن چنان که باید خوش نبود
برگریزان نیامده رفت...
نفهمیدیم...
حالا هیچ برگی نمانده
نمی روییم
دلمان هیچ خوش نیست ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:37 توسط : گل پاییزی
یکشنبه 1386/08/20
حافظ
د ر نظر بازی ما بیخبران حیرانند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:44 توسط : گل پاییزی
یکشنبه 1386/08/20
تنهاتر از یک برگ
بگذار هر روز، دليلی باشد در دست
بگذار هر روز، عشقی باشد در دل
بگذار هر روز، دليلی باشد برای زندگی
امشب هم فراموش کرد، مثل همه شبها آه... صبح نزديک است
ديگر از اين پنجره ها که انتظارم را به تمسخر می گيرند بی زارم
در گذرگاه زمان، خيمه شب بازیِ دهر
با همه تلخی و شيرينی خود، می گذرد
رنگها رنگ دگر می گيرند عشق ها می ميرند
و فقط "خاطره هاست" که شيرين و چه تلخ، دست ناخورده به جا می ماند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:33 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/08/19
خدای من
خدای من
تورا به پاس تمام مهربانیت شکر
و اینک من پرم از آغاز بودن
پرم از رهایی
پرم از پرواز
تورا به پاس تمام بزرگیت شکر
گمگشته ام را یافتم و آن تویی
نه آنگونه که دیگران
من تورا در خود یافتم
تنهایم مگذار که به تو محتاجم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:31 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/08/04
ای کاش
ماكه مي ترسيم از هجرت دوست
كاش مي دانستيم
روزگاري كه به هم نزديكيم چه بهايي دارد
كاش مي دانستيم كه سفر يعني چه
و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود مي لرزد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:35 توسط : گل پاییزی
سه شنبه 1386/08/01
ساقی
غم می کشدم ساقی
درده دو سه پیمانه
بر این دل دیوانه
از چشم سحر خیزم
هر شب گوهر انگیزم
تا دامن پر گوهر بر خاک درت ریزم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:31 توسط : گل پاییزی