شنبه 1386/07/28
شوق دریا اگرت هست روان باید بود
نه از آغاز چنين رسمي بود و نه فرجام چنان خواهد شد که کسي جز تو تو را دريابد.
تو در اين راه رسيدن به خودت تنهايي ... کوله بارت بردار.
دست تنهايي خود را تو بگير و از آيينه بپرس منزل روشن خورشيد کجاست!
شوق دريا اگرت هست روان بايد بود ورنه در حسرت همراهي رودي به زمين خواهي شد.
مقصد از شوق رسیدن خاليست... راه سرشار اميد و بدان کين امروز منتظر فردايي است که تو امروز در اميد وصالش بودی.
بهترين لحظه راهي شدنت اکنون است.
لحظه را دريابيم ، باور روز براي گذر از شب کافيست.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:29 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/07/28
امشب میتونی دلتو به شوق جاودانه کنی
پرده رو کنار بزن
ببین
حتی آسمونم برات یه هدیه داره
مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را
مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را
صبرکن!
با من از نا امیدی نگو
یقین دارم همیشه جایی برای نور هست حتی اگه همه جارو تاریکیه مطلق پر کرده باشه
اگه لحظه ای به حرفام شک داری به تماشای سپیده دم مهمونت میکنم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:28 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/07/28
مثل هیچ کس
مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:26 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/07/28
دخترک
دختر ک
با مردمکان یخی اش
تمام روز ها را
ایستاده خواب میدید...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:25 توسط : گل پاییزی
چهارشنبه 1386/07/25
فروغ فرخزاد
آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرورفتن چه پروائیم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفهایش گور ماهی ها شود
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:23 توسط : گل پاییزی
چهارشنبه 1386/07/25
با اینکه روز مهمی نیست و برای هیچ کس هم فرقی نداره ولی

تولدم مبارک



ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:20 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1386/07/23
فروغ فرخزاد
شب چو ماه آسمان پر راز
گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشیند بر درخت خشک پندارم
شاخه ها از شوق می لرزند
در رگ خاموششان آهسته می جوشد
خون یاری دور
زندگی سر می کشد چون لاله ای وحشی
از شکاف گور
از زمین دشت نسیمی سرد
برگ های خشک را با خشم می روبد
آه بر دیوار سخت سینه ام گویی
ناشناسی مشت می کوبد
باز کن در ... اوست
باز کن در ... اوست
من به خود آهسته می گویم
باز هم رؤیا
آن هم این سان تیره و در هم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد
باز کن در ... اوست
دامن از آن سرزمین دور برچیده
ناشکیبا دشتها را نور دیده
روزها در آتش خورشید رقصیده
نیمه شب ها چون گلی خاموش
در سکوت ساحل مهتاب روئیده
آسمانها را به دنبال تو گردیده
در ره خود خسته و بی تاب
یاسمن ها را به بوی عشق بوئیده
بالهای خسته اش را در تلاشی گرم
هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
باز کن در ... اوست
اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:1 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/07/13
مهلت من
یک هفته دیگه
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:45 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/07/13
حافظ
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببنی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که به صحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار
گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبر افشان به تماشای ریاحین آمد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:41 توسط : گل پاییزی
پنجشنبه 1386/07/12
حکم زندگی
دیگر بس است داد نزن آسمان شنید
از درد ناله کرد و به دامان شب خزید
دیگر بس است باز قسم می خوری به نان
شیطان وجودمان به کفی ، آب و نان خرید
دیگر بس است زردی و بی دردی و رکود
باید به حکم زندگی از این غم سرا پرید
باید به قصه ی توبه به آیینه رو کنیم
ایمان بیاوریم به آیینه ونوید
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:46 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1386/07/09
دعا
ما را به دعا ،کاش نسازند فراموش
رندان سحر خیز که صاحب نظرانند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:34 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/07/07
مهلت من
از امروز مهلت دو هفته دیگر تمدید شد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:55 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/07/07
پاییزی
سقوط يک برگ از شاخه ی درخت يعنی پاييز
پاییز یعنی قصه ای از غصه لبریز
پاییز یعنی اوج هنر
سقوط برگی در تنپوش زرد
پاییز معنی طعم وداع
لبریز از باران های بی تپش
لبریز از شوق رفتن
چشمانی گره خورده به راه
حتی ساده ترین تفسیر آه
پاییز فصل اوج خوشبختی زیبا ترین نگین
نگاه منتظر برگ روی زمین ...
پاییز یعنی تنپوش زیبای من
پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن
و چه حس زيباييست آرامش
در عين بودن ... در حين زيستن
بین تنگناهاي زندگي
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:53 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/07/07
پاییز را دوست دارم
پاییز را دوست دارم
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:43 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/07/07
باز پاییز است
بازاین دل ازغمی دیرینه لبریزاست
باز می لرزد به خود سرشاخه های بید سرگردان
باز میریزد فرو برچهره ام باران
باز رنجورم خداوندا پریشانم
باز می بینم که بی تابانه گریانم
باز پاییزاست...
باز این دنیا غم انگیزاست
باز پاییزاست وهنگام جدایی ها
باز پاییز است و مرگ آشنایی ها
نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگه ولی ازتو می دانم
تو دیگر نیستی آرام جان بیقرارمن
نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرارمن
وجودی چون گل خامی...بگو با من شرارت کو؟
سراپا همچو پاییزی...نسیم نوبهارت کو؟
نمی خوانم ز چشمانت دگر آن شور ومستی را
نمی خواند لبت در گوش من افسوس هستی را
چرا دیگر نمی ریزی بپاس الفت دیرین
به مینای لبان من شراب بوسه شیرین
نمی تابی دگر چون شمع روشن بر شب تارم
نمی بینی...نمی دانی...من دیوانه بیدارم
نوایم بر نمی خیزد...بسان چنگ خاموشم
گلی پژمرده برشاخم چو ازخاطرفراموشم
بگو با من اگریاد آورم آن آشنایی را
چه سان باورکنم ای نازنین من جدایی را
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:42 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/07/07
واژه را نمی توان نوشت ....
واژه ها را نمی توان نوشت ...
مثل " پاییز " که بوئیدنی است ...
مثل " باران " که لمس کردنی است ...
مثل " آسمان " که فهمیدنی است ...
مثل " درد " که کشیدنی است ...
مثل " ماه " که دیدنی است ...
مثل " خدا " که خواستنی است ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:34 توسط : گل پاییزی