شنبه 1386/04/30
شاعر : هما میر افشار
بنویس بر یاس کبود بنویس بر باور رود
بنویس از من بنویس بنویس عاشق یکی بود
آه قصه بگو از این عاشق دور
تواز این تنهای صبور بی تو شکست چو جام بلور
بنویس بر یاس سپید بنویس از عشق و امید
بنویس دیوانه ی تو به خود از عشق تو رسید
تو موج غرور این دل سنگ صبور
بنویس از آنکه چو اشک از دیده چکید بر گونه دوید
بنویس دنیای منی همه ی رویای منی
منمو بی تابی موج تو هنوز دریای من
غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
دل خسته ترینم درین گوشه ی دنیا
ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
روزی تو می آیی نمانده اثر از من
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:4 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/04/16
هایده
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم به غم زمونه خندید
آسمون مست جنونی آسمون تشنه ی خونی
آسمون مست گناهی آسمون که رو سیاهی
اگه زندکی عذابه یه حباب روی آبه
من به گریه ها می خندم می گن این همش یه خوابه
آسمون تو مرگ عشقو توی یاخته هام نوشتی
این یه غمنامه ی تلخه که تو سر تا پام نوشتی
من به لحظه ی شکستن اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار خودم سنگ صبورم
آسمون پیشت شکسته من دیگه رو پام می مونم
منو از تنم بگیری تو ترانه هام می مونم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:58 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/04/16
من
بعد از یه هفته سخت با اتفاقات بد و پشت سر همین الان به دعای همه احتیاج دارم
پس لطفا برام دعا کنین
با تشکر
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:50 توسط : گل پاییزی
سه شنبه 1386/04/12
زیباترین ترانه ای که در تمام عمرم شنیدم
Singer : leben
I fill you
In every stone
In every leaf of every tree
You `ve ever grown
That you ever might have grown
I fill you
In every thing
In every river that might flow
In every seed you might have sown
I fill you
In every vein
In every beating of my heart
Each beating of my heart
Each breath I take
In every breath I`ll ever take
I fill you
Anyway
In every tear that I might shed
In every word I `ve never said
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:50 توسط : گل پاییزی
سه شنبه 1386/04/12
شاعر : فریدون مشیری
ازاین عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:47 توسط : گل پاییزی
سه شنبه 1386/04/12
v عشق باید چون جویباران جنبشی پیوسته داشته باشد عشقی که هر روزنجوشد هر روز می میرد.
v عشق واژه ای است از نور که با دستی از نور بر برگی از نور نگاشته می شود .
v عشق چون مرگ همه چیز را دگرگون می کند.
v آسمان برای کسی که از روزنه های کیهان به آن می نگرد فضای میان زمین و خورشید نیست .
v اندوه سایه خداوندی ست که در دل بدکاران جای نمی گیرد اگر اندوه می توانست سخن گوید : نشان می داد که از شادمانی ترانه خواندن شیرین تر است .
v شجاعت که حس ششم است کوتاه ترین راه ممکن به سوی کامیابی را پیدا می کند .
v از گشودن رازهای زندگی که آسوده شوی آزمند مرگ می شوی زیرا مرگ نیز رازی از رازهای زندگی است .
v خوش بین زیبایی گل را می بیند بدبین خیره بر خار چشم بر گل می بندد.
v تنها زمانی سایه ی خویش را می بینی که از آفتاب روی گردانده باشی .
v شاعران کسانی نیستند که شعر می نویسند بلکه آنانی اند که از روح مقدس شعر سرشارند .
v هر چیر زیبایی خوب نیست ولی خوبی همیشه زیباست .
v کسی که نیاز دارد او را برای انجام کاری شریف به جلو هل دهند هیچگاه به شرافت انجام آن کار دست نمی یابد.
v تنها پاکدلان از گناه انسانی که تشنگی او را به مرداب ها کشیده است در می گذرند.
v دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه آنگاه که همه را باور دارین و به همه مهر می ورزیم در چنین زمان هایی همه چیز سبک تر می شود و ترانه ها از میان تاریکی ها سر بر می آورند.
v اعتماد و بی اعتمادی شما به مردم به «اعتماد به نفس» شما بستگی دارد.
v برخیز و با سپیده همراه شو که شب گذشته و هراس های شب تاریک نابود شده اند .
v روح باید چون گل که از خاک تازگی و بوی خوش برمی گیرد از زندگی فرزانگی یابد و با پیروزی بر دنیا از بند آن برهد .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:42 توسط : گل پاییزی
یکشنبه 1386/04/10
حمیرا
اگه از شب از شکستن
اگه از سکوت از تنها نشستن
نمی گم نه اینکه نیست
اگه از صداقت چشمای گریون
اگه ازغم غریبی تو بیابون
نمی گم نه اینکه نیست
ای غمین ترین ای تو بهترین ای عزیزترین
بیا و نغمه ی سوختنو ساز مکن
باز با غم ساختنو آغاز نکن
سوختن و ساختنم حدی داره
دردو نشناختنم حدی داره
این دیگه زندگی رو باختنه
پشت به خورشید توی شب ساختنه
این روزا برای موندن
براعاشقانه خوندن دیگه هیچ حرفی نداریم
یا اگه داریم چه بهتر که به لبهامون نیاریم
دیگه از خستگی پاهای خستت برام نگو برام نگو برام نگو
دیگه از شکستن دل شکستت برا م نگو برام نگو برام نگو
سوختن و ساختنم حدی داره دردو نشناختنم حدی داره
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:24 توسط : گل پاییزی
یکشنبه 1386/04/10
چه خوش است
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:21 توسط : گل پاییزی
یکشنبه 1386/04/10
جبران خلیل جبران
¯ کسی که نور را بجوید نور نیز او را خواهد جست .
¯ کسی که از همین دنیا " ملکوت آسمانها " را نبیند در جهان دیگر نیز هرگز نخواهد دید .
¯ اگر زیبا بخوانی همیشه کسانی را شنونده آوازت خواهی یافت اگر چه آواره ی بیابان باشی !
¯ آگاهی زیستن با بال است .
¯ دل ما همه جا هست آنگاه که در ساحل رود نشسته و از آبهای ژرف اش می نوشیم درمی یابیم که آب نیز تشنه است و او نیز ما را می نوشد در آن لحظه ناگهان یگانه می شویم .
¯ خداوند درون ماست پس باید آرام شویم و اجازه دهیم کانون هستی مان آرام گیرد آنگاه کشف خواهیم کرد که عشق حقیقت دارد.
¯ کسانی که عشق به آنان بالی نبخشیده نمی توانند به آن سوی ابرها پرگشوده و عالم جادویی سوی دیگر را ببیند .
¯ خداوند در هر جانی پیامبری جای داده است او را به روشنی هنمون سازد با اینهمه بسیاری زندگی را ناآگاه از این که درونی ست بیرون جستجو می کنند.
¯ کسی که برای کارهای بزرگ برنامه ریزی می کند همه کارها را به کارهایی کوچک تبدیل می کند.
¯ درروند تحصیل معرفت ذهن به تدریج از آزمانش های علمی به نظریه های هوشمندانه ، احساس های روحانی و در نهایت به خداوند سیر می کند .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:32 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/04/08
گوگوش
ریشه بودیم تو خاک شور در آروزی بارون
بارون اومد جون گرفتیم تو خلوت بیابون
شبای ما کنار هم شبای رنگینی بود
آسمون بود ستاره بود سکوت سنگینی بود
حالا منم درختی پیر و خسته شاخه هامو دست زمون شکسته
اون شبی که طوفان اومد شنا رو تو نشستن
پنجه های باد و طوفان شاخه هاتو شکستن
فرداش که طوفان تموم شد من موندم و بیابون
گرمای خورشید رو تنم تو دشت لخت و عریون
حالا منم درختی پیر و خسته شاخه هامو دست زمون شکسته
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:10 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/04/08
شاید
شاید که غزل را تو به پایان برسانی
در شک و یقین باشم و ایمان برسانی
حتی اگر این فال به نام تو نباشد
یک جور خودت را ته فنجان برسانی
مانند نهنگان لب ساحل بنشینم
تا بلکه خودت را لب ایوان برسانی
هروقت که پیراهن خونین تو آمد
یوسف بشوی مصر به کنعان برسانی
خوش یمن ترین متن خبرهای جهانی
هر چند خبر را به کلاغان برسانی
تلخ است که باشی و فراموش کنندت
سخت است جگر را سر دندان برسانی
پایان خوشی نیست مگر اینکه بیایی
ای کاش غزل را تو به پایان برسانی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:3 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/04/08
چکاوک
چکاوکم
به کدامین بیراه کوچی
سنگ قلاب کج کمانی
تیر تقدیر به سوی تو کوبانده؟
که اینچنین
تمنای رهایی را
به سنگفرش خاموشی و درد
رهسپار دیار غربت کرده ای
و درکدامین سراب نامردمی
نگاه تشنه عشقی
مراد لب هایت را به خشکی سپرده؟
پس ازین واهه
هم نورد خسته بالت
میان اینچنین غربت بی غیاث
به امید کدامین رهرو
دل برهاند؟
امشب
زیر سقف کبود رو به تاریکی
پایان تدفین تن سردت
میان غوغای خونابه های اشک آلود
میان رویای دیگر برای ابد خفته مان
آغاز دوباره پر گشودنی
نخواهد بود...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:1 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/04/08
جبران خلیل جبران
v عشق شناختی آسمانی است که دیدگاه دل ما را گشوده و ما را یاری می دهد تا چیزها را چنان که خدایان می بینند به دیده آوریم .
v در گورهایی که مردگان برای زندگان ساخته اند سامان نگیرید زیرا بی کران شما در کاخ آسمان خانه می گزیند که دروازه اش به بامدادی ست و پنجره هایش نغمه ها و خموشی های شبانه .
v ارزش انسان در اندک چیزهایی است که می آفریند نه دارایی که می اندوزد .
v عشق تنها گلی است که بدون کمک و یاری فصول رشد کرده و شکوفا می شود .
v در زندگی ما چیزی هست که از آوازه و نام شریف تر و والاتر است و آن چیز تلاش بزرگی است که آدمی را نامدار می سازد.
v می گویند : « اگر برده ای را خفته دیدی بیدارش مکن شاید در حال دیدن خواب آزادی باشد .» اما من می گویم : اگر برده ای را خفته دیدی بیدارش کن و به او از آزادی بگو .
v هنر گامی شناخته درراه رسیدن به ناشناخته است .
v گناهکار کسی است که آنچه وجدانش به او ممنوع دانسته مرتکب شود و گناهکار است کسی که آنچه وجدانش به او آشکار ساخته انکا رکند .
v کسی که سپیده دم رویاهایش را در آغوش می گیرد جاودانه می ماند و او که همه شب را به خواب می گذراند بی شک در دریایی از رخوت ژرف ناپدید خواهد شد.
v مردم وانمود می کنند که دانایی و بینش بزرگی دارند اما این خیال شان همواره دروغ می ماند زیرا یگانه مهارت آنان تقلید کردن است .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:0 توسط : گل پاییزی
یکشنبه 1386/04/03
کاسه شب
پر از ستاره های صــورتـــی شده
ماه گدایی می کند
ونوس نی لبک میزند
این شب عجب ارتفاعی دارد
راستی امروز چندم است؟
چرا خوابم نمی آید؟
کسی برایم مــــریـــــم آورده
ولی من به کسی فکر می کنم که
دستهایش بوی مـــــریـــــم می دهد
چرا می ترسی ؟؟؟
« آن یک نفر کسی جز تـــــو نیست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:6 توسط : گل پاییزی
یکشنبه 1386/04/03
جبران خلیل جبران
روح هرگز از جست و جوی خداوند دست نمی کشد و زمانی که به او می رسد در می یابد که او هم در جستجموی او بوده است .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:36 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/04/01
ما آدمها
"هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
واتفاق نخواهد افتاد
به همین دلیل ناشی به دنیا آمدیم
و خام خواهیم رفت."
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:7 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/04/01
جبران خلیل جبران
نمی دانی چگونه و از کجا آمده ؟ چرا زیباست ؟ چرا بر دلت نشسته ؟
فقط لحظه ای به خود می آیی که از پنجر ه چشمانت آمده
و بر ژرفای دلت محمل گزیده و صاحب خانه شده
و اکنون تو باید بروی !
و تو که آغشته به عشق شده ای توان گریز نداری
بیشتر دوست می داری که بسوزی و بسازی
که خوب می دانی درد از پی درک می آید
این سفر عشق است اگر چشمانت از حادثه عشق تر نیست
لطفا ً به آن دست نزنید
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:55 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/04/01
من تا آخر با تو بودم
تو از اول هم نبودی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:54 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/04/01
منم مهدی __شاعر کیوان شاهبداغی
به انسان یاد خواهم داد
بهایش را ، قرار با خدایش را
به باران بارش رحمت ، به دریا زایش گوهر
به تن ها شوق آزادی ، به اندیشه رهایی یاد خواهم داد
به باغ خشک و بی حاصل هزاران بوته ی بابونه خواهم داد
به نجوای شبانگاهان دو صد لبیک
به باغ زرد پاییزی قبای سبز
به رود ساکت و خاموش خروش تازه خواهم داد
و هر چه رسم بدعهدی ز پهنای زمین برچیده خواهم کرد
نمی گویم چه هنگام از کدامین راه لیکن باز خواهم گشت
به ابر آسمان باران به باران شور باریدن به بارش شوق رویاندن
به رویش باور گندم به گندم حسرت سفره به سفره شرم نان آور
به نان آور طلوع صبح صادق را ، خدا را یاد خواهم داد
به حکام زمان عشق به مردم را
به مردم باور خود را
به عالم شمع دینداری ، به دینداران سلوک عشق ورزی یاد خواهم داد
برای هفت سین عیدتان آری
سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی ، هدیه خواهم کرد
به محنت پیشه گان امید
به پر بشکسته گان پرواز
به ره گم کردگان مشعل
به حق گم کردگان میزان
به تنها ماندگان یاران
به غرقه گشتگان یزدان
به یلدا روزگاران ، من بهاران هدیه خواهم داد
نمی دانم کدامین روز آدینه
ولی با تو صبور منتظر آهسته می گویم
سرای عشق را یک بار دیگر آب و جارو کن
منم مهدی دوباره باز خواهم گشت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:50 توسط : گل پاییزی