پنجشنبه 1386/03/31
برگرفته شده از یه وبلاگ دیگه
من قلبم را
از اولین پنجره باز پَر می دهم.
نگاه کن:
چشم تمام آدمها زیباست.
من فرشته ای بودم
که چشمهای معصوم شیشه ایم را
خودم شکستم
و بالهای نرم و سپیدم را
خودم قیچی کردم
می خواستم با چشمها و پاهای آدمها
خوشبختی را، درد را
گناه را مزه کنم.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:41 توسط : گل پاییزی
پنجشنبه 1386/03/31
احمد شاملو
رقصان بگذريم ، شادمانه و شاکر
از بيرون به درون آمده ايم و به هیأت پر شکوه انسان زاده شديم
تا در بهار گياه به تماشای رنگين کمان پروانه بنشينيم
و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا کنيم .........
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:40 توسط : گل پاییزی
چهارشنبه 1386/03/30
سهراب سپهری
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
نا تمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
مانده تا سینی ما پر شود از سنبوسه وعید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است که بر خیزم ، رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:38 توسط : گل پاییزی
سه شنبه 1386/03/29
پاییز
زرد است که که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:1 توسط : گل پاییزی
سه شنبه 1386/03/29
هوش ما
مشكل ازسراب هائي است كه حتي صداي آب را هم بلدند ، ازمرغ همسايه كه بي جهت غاز شد ، و ما كه بيهوده تلاش مي كنيم او را همچنان مرغ ببينيم ، دريغ از شهامتي كه نيست و زنجيري كه هست خيالي و ما كه بسته شديم سخت.
بايد و نبايد زنجيرند و عشق در زنجير ناله مي كند ، مي ميرد و ما فقط تعجب مي كنيم و به سرنوشت نفرين ، چه بر سر هوش ما آمده است؟؟؟
زندگي مي تواند رقص و آوازي باشد در عشق .... و تكراري شده و كسل كننده .... پرسه مي زنيم در روزمرگي و عادت .... و آرزو و حسرت را نشخوارمی کنیم و مقصر ديگريست !!!!
زنجير بردگي را با نشستن در عادت و جهل خود بر گردن میگيريم و از ظلم ناله مي كنيم . از ظالمي كه با جهل خود پرورديم . چه بر سر هوش ما آمده است؟؟؟
سرمان را به سنگ جهل و عادت مي شكنيم و به نفرين بسنده مي كنيم ، هوش ما كجاست؟؟؟
مي گوئيم زيبائي ملاك نيست ، اما خود را به هر شكل و قيمتي ميآرائيم تا كاسه گدائي ما خالي از توجه نماند . به هوش ما بايد آفرين گفت!!!!!
دروغ را مي پذيريم ، مي گوئيم حتي ، اما با توجيح هاي عالمانه.
بت مي سازيم از هم ومي شكنيم ، پنهان و آشكار. تنها هنري كه داريم !!!!
ديگران با حرفها و رفتار و انتظارات خود مي خواهند شهامت ما را ، آگاهي ما را ، تونائي ما را ، هوش ما را محك بزنند ، كه مي زنند و عجيب هوشي داريم !!!!؟؟؟؟
همه آرزوها و حسرت ها بي پايه و اساس هستند. اهميت آنها فقط براي اين است كه از آنها محروم مانديم . براي همين است كه هر كس آرزو و حسرتي خاص دارد. شايد حتي حسرت ها و آرزوهاي ديگري بچه گانه و خنده دار هم جلوه كند ، كه مي كند و ما همواره در زنداني كه از آرزوها و حسرت ها ساختيم زنداني مي مانيم . همواره اين زندان را آب وجاروميكنيم . تزئين مي كنيم . انتظار معجزه اي محال براي تأمين اينها ما را به فردا مي برد ، فردائي دروغين. از زندگي سير نمي شويم ، چرا كه هرگز زندگي نكرده ايم. حكم گرسنه اي را داريم كه تنها دغدغه اش غذائيست كه از آن محروم مانده. مرگ زشت شده است. مرگ نفرين شده است. چرا كه مرگ يعني پايان انتظاري دروغين . مرگ چاله ايست كه بايد آرزوها و حسرت ها را در آن دفن كنيم . مي توانست زيبا باشد. مي توانست زيبا و افسونگر باشد. ميتوانست سر خوردن به رازي بكر باشد. ديدن روي ديگر زندگي مي توانست پايان رود و آغاز دريا باشد ، تنها اگر در حسرت و آرزو نمانيم.
همه عمر در حسرت ديداري ، آشفتگي و حيرت را پرسه زدم و تنها آنگاه كه به جستجو افتادم محو زيبائي شدم .
گاهي سكوتم معجوني مي شود از مستي ، بهت و ناتواني.
باختن لازم ترين است. گريزي از باختن نيست. ما مي بازيم ، اما چون گدايان، چون خسيس ها كه زندگي از لابلاي انگشتان حرص لهيده بيرون زند.
مي توان در عشق باخت.همه توهم را . توهم داشتن را ، دانستن را .
مي توان پاي ميز غماري عاشقانه نشست ، زيبا باخت ، زيبا برد ، هوش را باخت ، حيرت را برد ، دروغ را باخت ،عشق را برد ، دانگي را باخت ، خرمني را برد ، عقل را باخت ، ديوانگي را برد ، عشق را برد ، مستي را ، شوق را ، شور را برد.
تغيير ديگران رنجي بيهوده است ، پذيرش و تغيير خود هنر. دانه بودن را بپذيريم و در سفري جادوئي مرگ را زيبا تجربه كنيم و خرمني شويم هوش ربا .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:0 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/03/25
السلام علیک یا فاطمه الزهرا
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:30 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/03/25
منم مهدی _ شاعر : کیوان شاهبداغی
دوباره باز خواهم گشت
ز رخسار پدر من شرمساری را
زچشم مادران من اشک و زاری را
تباهی را ، تباهی را ، تباهی را ، دوایی تازه خواهم داد
برادر با برادر صلح خواهم داد
به خواهر مهربانی یاد خواهم داد
به مردم بانگ خواهم زد:
هلا ای عاشقان خسته ی نومید به پیش آرید دفترهای مشق زندگانی را
که من سرمشق های تازه خواهم داد
برای صبح فردا مشقتان این است :
هزاران بار بنویسید : آزادی ، محبت ، عشق
و یکصد بار بنویسید : انسان بنده ی حق است
و بنویسید : رنگ آسمان آبی است
سیاهی ها ز دفترهای قلب خویش برگیرید
کنون با خط خوش زیبا
در اوراق سفید قلبتان این جمله را صد باره بنویسید
خدا نوراست ، زیبایی است
خدا آزادگی را دوست می دارد
و می خواهد که بند هر اسارت را ز فکر و روح و دست و پای برگیرید
و مشق عشق خواهم داد و آغوش محبت باز خواهم کرد
و مادر را دوباره از سرای سالمندان من به سوی خانه خواهم برد
و پیران را دوباره گوهر هر خانه خواهم کرد
پدرها را نوزش های کودک یاد خواهم داد
به دست کودکان نان و پنیر و عشق خواهم داد
دوباره با سعادت بندگی کردن
خدایی زندگی کردن سروشی تازه خواهم داد
به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند
و عزت را دوباره زنده خواهم کرد
ادامه دارد..........
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:4 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/03/25
25 خرداد
روزم مبارک باشه یا نباشه 
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:0 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1386/03/21
نوش آفرین
بی تو شاعر بی غزل شد بی تو هر شعری دغل شد
بی تو عاشق بی نفس شد بی تو آزادی قفس شد
لاله در حجله ی باد رفت یاس همخواب تگرگ شد
مرگ زیر جلد ماه بود ماه آیینه ی مرگ شد
حرفایی که گفتنی بود وقتی می شد گفت نگفتی
وقتی می شد با تو گل بود قد یک برگ نشکفتی
بی بهار دل شکسته در هوای خونه ی من
آخرین خاطره ی سبز بر دل ترانه ی من
تازه شو گل کن دوباره با تمام خستگی ها
با همه بی اعتمادی به شب دلبستگی ها
یک سفر یک بار دیگه باید عاشق شد و دل باخت
باید از خاکستری ها معنی آبی تری ساخت
فرصتی دوباره باید فرصتی برا ی گفتن
لحظه ای بی ترس و تردید یک نفس محض شکفتن
ما سزاوار طلوع فصل یاس و لاله هستیم
ما که خورشید نفروختیم ما که باران نشکستیم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:43 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1386/03/21
مریم حیدر زاده
حس خشم تو میان دل من گم شده است
باز زیبا نکند سوء تفاهم شده است
باز زیبا نکند عاشقی مریم تو
بازی و دستخوش تهمت مردم شده است
باز زیبا نکند حرف جدیدی زده اند
صحبت سیب و یا صحبت گندم شده است
سرنوشت همه غرق عطش و ابهام است
بد زمانی است گلم قحط تبسم شده است
قهر کردی گل من چشم ولی حق با تست
هر زمان صحبتی از حق تقدم شده است
آخر شعر بیا لطف کن و زیبا شو
اسمت انگار میان غضبت گم شده است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:35 توسط : گل پاییزی
شنبه 1386/03/19
احساسم
واحساسم چنین گوید: مرا ازخود نمیدانی
کمی خودخواه ومغروری و بامن هم نمی مانی
و بعضی وقتها شاید حضورت را نمی بینم
تو اما با شکیبایی برایم شعرمی خوانی
و یادت هست درآن شب شب سنگین بارانی
قسم دادیم دنیا را برای عشقی پنهانی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:14 توسط : گل پاییزی
جمعه 1386/03/18
منم مهدی _ شاعر : کیوان شاهبداغی
دوباره باز خواهم گشت
نمی دانم چه هنگام ، از کدامین راه
ولی یک بار دیگر باز خواهم گشت
و چشمان تو را با نور خواهم شست
و از عرش خداوندی شما را هدیه های تازه خواهم داد
به دستان برادر دست خواهم داد
به زلف کودکان گیلاس خواهم زد
نوازش های مادر را دوباره زنده خواهم کرد
زن همسایه را نور و هوا و آفتابی تازه خواهم داد
به گهوار یتیمان من تکان از عرش خواهم داد
به لب های فرو بسته امید خنده خواهم داد
به دیوار حریم عشق یک بار دیگر من تکیه خواهم زد
به گندم من حدیث نو شکفتن یاد خواهم داد
به شمع روشن محفل رموز همنشینی با پر پروانه را من یاد خواهم داد
گل نرگس به دشت مهربانی هدیه خواهم برد
کمرهای خمیده از شقاوت راست خواهم کرد
برای فهم زیبایی دوباره واژه خواهم ساخت
دوباره مزه لبخند را من بر لبان خشک خواهم راند
نگاه مهربانانه ، امید گرمی خانه ، رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد
برای قفل لبهاتان برای فتح دلهاتان کلید تازه خواهم داد
برا ی سر نهادن تا سحر بگریستن آنک هزاران شانه خواهم داد
ادامه دارد ....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:29 توسط : گل پاییزی
پنجشنبه 1386/03/17
شک
شک گذرگاه خوب و اقامتگاه بدی است .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:25 توسط : گل پاییزی
پنجشنبه 1386/03/17
حافظ شیرازی
دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید
ورنه از جانب ما دل نگرانی دانست
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی ز زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:0 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1386/03/14
حافظ
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وا بینی خیر تو درین باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام از خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل
حکم ازلی این بود
کین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:41 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1386/03/14
برگرفته شده از یه وبلاگ دیگه
((عشق))
به یقین فلسفه ی خلقت دنیا عشق است
آنچه نقش است دراین گنبد مینا عشق است
اهرمن،سیب،هراس،وسوسه و غفلت ... بس
علت معجزه ی آدم و حوا عشق است
بیدلی گفت:حضرت دل آینه است
آنچه نقش است دراین آینه تنها عشق است
در شب قدر که برتر زهزاران ماه است
حاجت آینه ازحضرت یکتا عشق است
آنچه لبخند نشاندست به دل ها مهر است
آنچه امید نهادست به دل ها عشق است
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
بهترین زمزمه در گوشه دل ما عشق است
هرچه حس است تعلق به جمالش دارد
آنچه دل می برد از عقل به مولا عشق است
قصه ی مولوی و شمس اگر شیرین است
علت آن است که معشوقه ی آنها عشق است
هر حادثه ای که اتفاق می افتد در آن
شک نیست که تقدیردل ما عشق است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:53 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1386/03/14
برگرفته شده از یه وبلاگ دیگه
به چشم من نگاه نکن
دوباره گريت ميگيره
ساده بگم که عشق من
بايد تو قلبت بميره
فاصله بين منو تو
از اينجا تا آسموناست
خيلي عزيزي واسه من
اما زمونه بي وفاست
براي اين در بدري
تو بهترين گواهمي
دروغ نگو که ميدونم
هميشه چشم به راهمي
قسم نخور که روزگار
به کام ما دوتا نبود
به هر کي عاشقه بگو
غم که يکي دوتا نبود
بگو تا وقتي زنده ام
نگاه تو سهم منه
هرجاي دنيا که باشي
دلم برات پر ميزنه
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:50 توسط : گل پاییزی
پنجشنبه 1386/03/10
محبوبه شب
وقتی شب پاشو تو باغا می ذاره نفس گلا می گیره
وقتی تاریکی از آسمون می باره دل غنچه ها می گیره
وقتی ظلمت نفس گلا رو بسته
گل محبوبه ی شب بیدار نشسته
دل به تاریکی و ظلم شب نمی ده
اونکه عطرش تا ته باغا رسیده
اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن
همه اطرافشو خار و خس بکارن
اگه دیوار بکشن دور وجودش
اگه تهمت بزنن به تار و پودش
عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره
گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره
شبا که گلا تو تاریکی نشستن
همه از وحشت شب چشماروبستن
تنشون می لرزه از ترس سیاهی
گل محبوبه تو واسشون پناهی
عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره
گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:48 توسط : گل پاییزی
دوشنبه 1386/03/07
حافظ
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
از در خویش خدایا به بهشتم نفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:1 توسط : گل پاییزی
یکشنبه 1386/03/06
گل آن جهانیست نگنجد درین جهان
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:0 توسط : گل پاییزی