NO FACE
NO NAME
NO NUMBER
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:53 توسط : گل پاییزی
NO FACE
NO NAME
NO NUMBER
خدا گریه ی مسافرو ندید
دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدمو برای دوری از دیار
جاده رو برای غربت آفرید
جاده اسم منو فریا می زنه
می گه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاس
روی شونه های لرزون منه
از تموم آدمای خوب و بد
از تموم قصه های خوب بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نقش گنگی تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا کرده برام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه تلخ خداحافظی رو
می خونم با این که بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره هام همه عشقا و دلبستگی هام
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده فریاد می زنه بیا منتظرم
کسی نگه چرا تکراری گذاشتم
چهار دیواری اختیاری
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گذارم
نمی مانم به یک جا بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریام از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می یام خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خامش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست
می خوام برم پا ندارم می خوام نرم جا ندارم
گریه کنم دل ندارم داد بزنم نا ندارم
بودنم با تو حرومه دیگه همه چی تمومه
آخ که این لحظه چه شومه
من دلم تنگ می شه تو دلت سنگ می شه
نذار این تنگ بلور بشکنه با این غرور
نبض زندگی هنوز می زند
من و تو زنده ایم
بهار در راه است
ستاره چشمک می زند
غنچه ها باز شده اند
مرغ عشق می خواند
پس چرا نا امیدی؟
سقوط يک برگ از شاخه ی درخت يعنی پاييز
پاییز یعنی قصه ای از غصه لبریز
پاییز یعنی اوج هنر
سقوط برگی در تنپوش زرد
پاییز معنی طعم وداع
لبریز از باران های بی تپش
لبریز از شوق رفتن
چشمانی گره خورده به راه
حتی ساده ترین تفسیر آه
پاییز فصل اوج خوشبختی زیبا ترین نگین
نگاه منتظر برگ روی زمین ...
پاییز یعنی تنپوش زیبای من
پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن
و چه حس زيباييست آرامش
در عين بودن ... در حين زيستن
بین تنگناهاي زندگي
شاعر : ملک الشعرا بهار
آهنگساز : درویش خان
خواننده : محمد رضا شجریان
زمن نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ که پر ندارد
امان از این عشق فغان از این عشق
که غیر خونِ جگر ندارد
همه سیاهی ، همه تباهی ، مگر شب ما سحر ندارد
بهار مضطر منال دیگــــــر
که آه و زاری اثر ندارد ، جز انتظار و جز استقامت
وطن علاج دگـــر ندارد
زهر هر دو سر بر سرش بکوبد
کسی که تیغ دو سر ندارد
این همه قهر و غضب چیست؟
دلت بر، دلت بر ما نمی سوزد سبب چیست؟
بیا آرام جانم، بیا آرام جانم
روح و روانم شیرین زبانم رطب چیست؟
شیرین زبانم رطب چیست؟
به روی تو آینه مفتون ...... ز بوی تو غالیه پر خون
اگر تو را دل شود عاشق عجب نیست
دل شود عاشق عجب نیست
*******************************************
شاعر : شهیارقنبری
تو چه باشی چه نباشی نور زندگی می پاشی
فکر صبح و ظهر و شامی همه کس گفت آره ماهی
مثه جای دست شاعر کاغذارو می سوزونی
مثه انگشتای نقاش خواب رنگا رو می دونی
وقتی تلخی خود قندی بلدی به غم بخندی
وقتی خوش رنگی گناهه سر تا پا آینه پسندی
کرم ابریشم به یادت بهترین پروانه می شه
حتی قندیل سکوتت آب می شه ترانه می شه
تو چه باشی چه نباشی صاحب این لحظه هایی
فکر صبح و ظهر و شامی همه کس گفت آره ماهی
شاعر :شهین حنانه
تنظیم : بهرام دهقانیار
آهنگ : بابک بیات
خواننده : مانی رهنما
پرنده ، همقفس ، همخونه ی من
زمستون رفت و شد فصل پریدن
همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی
تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز
من اینجا خسته و غمگین و تنهام
نمیدونم كه می مونم تا فردا
چی میشد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی به این خونه نمی كرد
بهار كاغذین خونه ی من
تو رو راضی نكرد آخر به موندن
من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
تو اونجا با گلای رنگارنگی
من اینجا پشت دیوارای سنگی
تو با جنگل تو با دریا تو با كوه
منو اندازه ی یه فصل اندوه
من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
بشنو همسفر من از این قصۀ تلخ راه دشوار
ای تو تک چراغ این شب تار
این که گذشتن از کنا ر قصه ها نیست
این که یه تصویر از سکوت آدما نیست
ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم
ما خود دردیم این نگاهی گذرا نیست
سفر چه تلخه در امتداد اندوه
حس کردن مرگ لحظۀ ویرانی کوه
همپای هر بغض شکستن و چکیدن
از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن
بشنو همسفرمن با هم رهسپار راه دردیم
با هم لحظه ها را گریه کردیم
ما در صدای بی صدای گریه سوختیم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم
از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم
تا عجز خود را با هم بی و هم شناختیم
تنهایی رفتی به عجز خود رسیدی
با هم دوباره زهر تنهایی چشیدیم
شاید درین را ه اگر با هم بمانیم
کاش می شد لحظه ها را تازه کرد
قلب را از عشقها دیوانه کرد
کاش می شد دست در دستان هم
درد و غم را خارج از این خانه کرد
کاش می شد عشق را معنا کنیم
بعد آن هر زمان نجوا کنیم
کاش می شد در حیاط خانه مان
گفتی: تو شيرين منی...
گفتم: تو فرهادی مگر؟...
گفتی: خرابت می شوم...
گفتم: تو آبادی مگر؟...
گفتی: ندادی دل به من...
گفتم:تو جان دادی مگر؟...
گفتی: ز کويت می روم...
گفتم: تو آزادی مگر؟...
گفتی: فراموشم نکن...
گفتم: تو در يادی مگر؟...
من امشب شکنم ساغر
لب بر جام نزنم دیگر
عاشقم و مست نگاهت
مستم از نگهی دلجو
ساغر را فکنم یک سو
پیش لبت باده نخواهم
دل بر مهر تو بستم ساغر بشکستم
کی از می و مستی وز باده پرستی کام دل خود یابم
دم از می مزن ای دل از باده چه حاصل
من در شب هجرت چون شمع فروزان در آتش و در آبم
من ساغر عشقت ای جان نشکستم
پیمانه شکستم پیمان نشکستم
از گردش گردون پروای هلاکم نیست
کز گردش چشمت می میرم و باکم نیست
ای ساغر می از چه زنی آتش بر جانم
بشکن که تو را در دل شب در بر ننشانم
سیرم ز هوسها زین پس می و مینا بر خاک افشانم
ساغر شکند می ریزد شمع از بر من برخیزد مهرت ز دلم نگریزد
خواهم که تو یارم باشی شمع شب تارم باشی هر دم به کنارم باشی
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار از این دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریائی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
خواننده : ابی
شاعر : ایرج جنتی عطایی
آهنگساز : -------
ای طلا بانوی ناب خاوری
بسه تن دادن به نا برابری
چه کسی گفته من از تو بیشترم
چه کسی گفته تو از من کمتری
شرم غصه ی منه سکوت من
بی سبب هرگز نبود غروب تو
من شریک جرم آزار توام
در لباس یاور و محبوب تو
زخمی باغ عدن جفت من نیمه ی من
اسم پر شکوهتو با غرور فریاد بزن
نازنین از قفس بیزار من
جای تو گوشه ی خاموشی نبود
همدل و همراه من خونه ی تو
پشت پرده ی فراموشی نبود
قصه ی حوا رو بسپار دست باد
بذار این افسانه رو باد ببره
گر چه باد از نفس افتاده هم
این فریب کهنه رو نمی خره
تو همونی که به بیداری رسید
وقتی باد اومد صدامو ببره
چه کسی گفته که تو سفره ی شب
سهم خورشید من از تو بیشتره
من تموم کردم کلام درد تو
بعد از این نوبت توست بانوی من
این صدا و این ترانه ی من مال تو
بی گذشت از نفرت من حرف بزن
گل سرخ قلبمو زرد و پژمرده کنی
می تونی خط بکشی رو نشون و اسم من
از خودت دورم کنی دور دور تا گم شدن
می تونی از یاد من خودتو رها کنی
مثه گریه تو خودت منو بی صدا کنی
می تونی دل بسپری به فراموشی من
رنگ حاشا بزنی به غم تنها شدن
بیشتر از من چه کسی تو رو دوست داشت و شناخت
چه کسی با سختی شب پاییز تو ساخت
می دونم پیش همه منو انکار می کنی
روشنی آینه مو تو تیره و تار می کنی
اما در خاطر تو من موندگارم نازنین
از طلوع اولین تا غروب این زمین
حس خشم تو میان دل من گم شده است
باز زیبا نکند سوء تفاهم شده است
باز زیبا نکند عاشقی مریم تو
بازی و دستخوش تهمت مردم شده است
باز زیبا نکند حرف جدیدی زده اند
صحبت سیب و یا صحبت گندم شده است
سرنوشت همه غرق عطش و ابهام است
بد زمانی است گلم قحط تبسم شده است
قهر کردی گل من چشم ولی حق با تست
هر زمان صحبتی از حق تقدم شده است
آخر شعر بیا لطف کن و زیبا شو
اسمت انگار میان غضبت گم شده است
آبی دریا قدقن شوق تماشا قدقن
عشق دو ماهی قدقن با هم و تنها قدقن
برای عشق تازه اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا قدقن رقص سایه ها قدقن
کشف بوسه ی بی هوا به وقت رویا قدقن
برای شعر تازه اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی بگو هر چی باید بگی
غزل بگو به سادگی بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدقن گلایه کردن قدقن
عطر خوش زن قدقن تو قدقن من قدقن
آسمون دلم می خواد ابراتو بیرون بریزی
با غمم شریک بشی اشک فراوون بریزی
دلامون پر از غمه چشامون به رنگ خون
می شه شادی بیاری جای غمامون بریزی
آسمون چشامون تو انتظاره که یه روز
گل مریم بیاری تو باغچه هامون بریزی
در نیمه های شامگهان آن زمان که ماه
زرد و شکسته می دمد از طرف خاوران
استاد ه در سیاهی شب مریم سپید آرام و سر گران
او مانده که از پس دندانه های کوه مهتاب سر زند کشد از چهر شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تن لطیف در نور ماهتاب
بستان به خواب رفته و می دزدد آشکار دست نسیم عطر هر آن گل که خرم است
شب خفتته در خموشی و شب زنده دار شب چشمان مریم است
مهتاب کم کمک ز پس شاخه های بید دزدانه می کشد سر و می افکند نگاه
جویای مریم است و همی جویدش به چشم در آن شب سیاه
دامن کشان ز پرتو مهتاب تیرگی رو می نهد به سایه ی اشجار دور دست
شب دل شکسته و پرتو نمناک ماهتاب خواب آور است و مست
اندر سکوت خرم و گویای بوستان مه موج می زند چون پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست مرغی ز شاخسار
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه ی کوثر کنم
دلم تنگ شده
روز زمین جا ندارم
آسمون سنگ شده
در نظربازی ما بی خبرای حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
وصل خورشید به شب پره اعما نرسد
که در این آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دورغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک
دیو بگریزد ازآن قوم که قرآن خوانند
زندگی مسابقه نیست سفری است که باید تمام لحظه های آن را لمس کنی
اومدم شبها رو باور نکنم غصه نذاشت
اومدم غصه رو باور نکنم شب نمی ذاشت
حالا باور بکنم یا که باور نکنم دردی درمون نمی شه
کاری آسون نمی شه
کوه غصه توی قلبم دیگه ویرون نمی شه
می تونست چشمای تو شبها رو روشن بکنه
نذاره غم توی دل اینقده شیون بکنه
توی دل هیچ می دونی غم داره آواز می خونه
اینو من می دونم و این شب تاریک می دونه
دل تو خنده ی تو چشمای تو دستای تو
می تونستن نذارن شبها رو باور نکنم
حالا باور بکنم یا که باور نکنم دردی درمون نمی شه
کاری آسون نمی شه
کوه غصه توی قلبم دیگه ویرون نمی شه
آهای خوشکل عاشق آهای عمر دقایق
آهای بسته به موهای تو سنجاق شقایق
آهای ای گل شب بو آهای گل هیاهو
آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو
دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر
نکن غنچه نشکفته قلبم را تو پرپر
من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم
بگو با من عشق چرا برات زیادم
آهای صدای گیتار اهای قلب رو دیوار
اگه دست توی دستام نذاری خدا نگهدار
دلت یاس پر احساسه آهای مریم نازم
تا اون روزی که نبضم بزنه ترانه سازم
برات ترانه سازم تو آهنگی و سازم
بیا برات می خوام از این صدا قفس بسازم
آهای خوشکل عاشقآهای عمر دقایق
آهای بسته به موهای تو سنجاق شقایق
آهای ای گل شب بو آهای گل هیاهو
آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو
دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر
نکن غنچه نشکفته قلبم را تو پرپر
من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم
بگو با من عشق چرا برات زیادم
آهای صدای گیتار اهای قلب رو دیوار
اگه دست توی دستام نذاری خدا نگهدار
اون که هر چی ابر دنیاس خونه داره تو چشاش
اون که ناچاره بخنده اما گریه س خنده هاش
اون که تو شهرش غریبه با یه عالم آشنا
هیچ کدوم باور نکردن غربت تلخ صداش
اون منم اون منم اون منم بغضمو تو گلوم می شکنم
دیروز من مثل امروز مثل فرداس
هر روز دستام سرد وتنهاس دیروز امروز فردا
خیلی سخته این تنهایی بی فردایی
تنها موندن تنها خوندن تنها تنها تنها
اون که خیلی قصه داره رو لبای بی صداش
مونده فریادش تو سینه درد بی یاد از لباش
قد یه دنیا کتابه با یه عالم گفتنی
هر کدوم از غصه هاش هر کدوم از قصه هاش
اون منم اون منم اون منم بضمو تو گلوم می شکنم
به : شما
تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
عطف به : زندگي / من
به پیوست : مهربانی بی حد و حساب
خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، به راه های رفع آن فکر کن ولی خود راعذاب نده .آنرا در صندوق بگذار.(براي خدا تا انجام دهد) همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن درعوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي ، به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري آن وقت به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند وقتي كه روابط تو با کسی که دوستش داری رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي ، به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي ، به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من از آفرینش تو چيه ؟ شكر گذار باش ، دراينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي ، به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند .
نگاهم سرد و خاموش
دستها در هم فشرده
با دلی یخ بسته از درد
با هزاران درد نگفته
در شب چشمان تو رازی نهفته
کس دیگر برایت عشق گفته
شاید این بار هم باید بگویم :
موج تنهای دلم انگار ساحل ندارد
دستان من تنهایی ناقوس تو را می نوازد بی تو حس کردنها نیز معنا ندارد
دوباره موج موج دلتنگیها هجوم می آورند آبها از رفتن می مانند
وهم آغوشی تن های مان را ملتهب نمی کند
من شکارچی اندوهم می دانی !!!
و این شکایتها برای خود من است تو به خود مگیر
تنها رازها را افزون می کنم نگاه کن شب مرا صدا می کند
اکنون در کوچه و خیابان گم می شوم در قلب من مهتاب دیر کرده
ودستانم روی دستان توست
بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود
بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسـته بود
بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود
بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
حالمان بد نيست غم کم می خوريم
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پائیز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون اشک ریختنم بلد نیست
غصه نخود مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشای قشنگت
غصه نخود مسافر تلخ هوای دوری
من که اینو می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم میای به زوری
ما رو بگو چی کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو می دونم هیشکی خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
اردیبهشت که می شه بر می گردی با لبخند
غصه نخور مسافر همیشه این جوری نیست
همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیست
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیایی و بمونی
ساقیا امشب خرابی را به می آباد کردی
مطرب الحق خوش نوایی خواندی و بیداد کردی
نازنین من عزیز من نگار من مه من
خانه آبادان پس از عمری ز عاشق یاد کردی
چون شد ای لیلی که از سر گشته مجنون یادت آمد
چون شد ای شیرین که میل دیدن فرهاد کردی
غم نبینی نازنین کز غم رهانیدی دلی را
شاد کردی خاطر غمدیده ای را شاد کردی
آخر به کام دل رسیدی بسکه هر شب
شیون و افغان نمودی ناله و فریاد کردی
بگذار سایه ی من سرگردان
از سایه ی تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم اگر ما
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بی گناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدر تر ز خار بیابانند
بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من ز دانه ی شبنمها
رفتم ز خود که پرده در اندازم
از چهر پاک حضرت مریمها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره ی طوفان است
پروازگاه شعله ی خشم من
دردا فضای تیره ی زندان است
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشت های نازک و سردم را
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش خقته بودند
زودتر از تو ناگفته ها
را با زبان نگه گفته بودند
از من و هر چه در من نهان بود
می رمیدی می رهیدی
یادم آمد که روزی دراین راه
نا شکیبا مرا در پی خویش می کشیدی می کشیدی
آخرین بار آخرین بار آخرین لحظه ی تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگ های خزان را
باز خواندی باز راندی باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم ای عشق
چیستی تو چیستی تو