بیچاره عروسک دلش می خواست زار زار بگرید
ولی خنده را بر لبانش دوخته بودند
.. ....ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:18 توسط : گل پاییزی
بیچاره عروسک دلش می خواست زار زار بگرید
ولی خنده را بر لبانش دوخته بودند
.. ....
من همه دار و ندارم
همه گلهای بهارم
دل پاک و بی قرارم
همه را به نگاه چشم زیبای تو می بخشم یار
من همه هفت آسمان را
همه پیدا و نهان را
هم زمین و هم زمان را
همه را به تبسم های شیرین لبت می بازم
همه را می بخشم همه را می بازم
من برایت قصه ها می سازم
من به سوی عشق تو می تازم
من تمام عاشقان را
همه دلخستگان را
خوشه ستارگان را
همه را به شب یلدای گیسوی تو می خوانم یار
معنی سرخ غروبو
همه گفته های خوبو
فرم شبهای جنوبو
همه را به طلوع روشن صبح تو می بخشم یار
من همه دستای پاکو
همه اعتبار خاکو
ظهر و سینه ی هلاکو
همه را به وجود سبز و پر بار تو می بازم یار
همه را می بخشم همه را می بازم
من برایت قصه ها می سازم
من به سوی عشق تو می تازم
شاعر : شهیار قنبری
آهنگساز : فرهاد
خواننده : فرهاد
تو هم با من نبودی یار
مثل من با من و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی آن که می پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم با من نبودی تو هم از ما نبودی
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان همسفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم مؤمن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی تو هم با ما نبودی
یار ای آوار ای سیل مصیبت بار
تو نه بارونی نه شن باد
تو نه مرهمی نه فریاد
تو نه خسته ای نه همپا
تو نه از غیری نه از ما
تو نه بیرون نه درونی
تو نه ارزون نه گرونی
تو نه خاکی پوشش گنج
نه یه مهره روی شطرنج
تو فقط هستی که باشی
تو نه مرگی نه تلاشی
نمی تونم نمی تونم
تو رو همصدا بدونم
تو یه روز سبزی یه روز زرد
یه روز همدردی یه روز درد
اگه اشتباه می خونم
بگو راست بگو بدونم
تو کدوم رنگی کدوم بو
اگه سکه ای کدوم رو
که نه ظلمت نه فروغی
نه رکودی نه بلوغی
نکنه حرفای خامم خاطر عزیزو آزرد
نکنه اسم حقیرم تو کتابای تو خط خورد
طعم آخرین بوسه هنوز تو لبام بود که زن هیکل داری محکم چونه مو بست ...
زبری انگشت شصتش که به لبم خورد یاد صورت اصلاح نکردت افتادم ...
بلندم کرد .... بلندم کردی ... گفتم سنگینم ...
انداخت رو سنگ سفید ...... شترق !!!
استخونام شیکست .... مهم نیست .... دیگه لازمشون نداری ....
نه عزیزم؟ نه گلم باشه برای تو.... باشه مرسی ... فردا برنامه ت چیه ؟
وای چه آب سردی ... سردته عسلی ؟ بیا اینجا گرمت کنم ...
صغری دستبند این دختره مال من؟ به جاش هر چی مال نفر بعدی بود و تو بردار
... ایش این چرا از دستش کنده نمیشه ؟؟؟
اوه این بخیه کنده نمی شه میترا.. باید لیدو کائین بزنم برات ...
چسبیده دلم نمیاد محکم بکشم ... آها ! تموم شد...
تموم شد؟ ... تموم؟
چه مرده بی سرو صدایی بود ... کس و کارش ککشونم نمی گزید.
الکی که جوون مرگ نشده.. لابد...
بعدیو بیار
اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای یه عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجره مون رها شد
اونی که میخواستم مثه اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهترو شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو برد و
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رؤیاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواست رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام فرستاد که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر منو با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم منو داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جزء آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
شاعر : مریم حیدر زاده
برگرفته شده از وبلاگ باغ پاییز ی
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
وقتشه از تو گذشتن وقتشه
مهلت تولد دوباره نیست
مردن دوباره ی من وقتشه
دیگه دیره واسه گفتن این کلام آخرینه
فرصت زجه نمونده لحظه های واپسینه
دیگه با عاطفه دشمن واسه دلتنگی رفیقم
توی شط سرخ نفرت بی صداترین غریقم
من عروسک کدوم بازی وحشت
من عروس قحطی کدوم تبارم
که مثه تولد فاجعه سردم
که مثه حادثه آرامش ندارم
سرد و ساده و شکسته آینه ی قدیمی ام من
با چراغ و گل غریبه با غبار صمیمی ام من
می مونم زیر هجوم سنگی آوار کینه
واسه بازیچه نبودن آخرین بازی همینه
زیر شلاق زمستون بغض تاریخی سنگم
که اسیر این غروب یخی پریده رنگم
می مونم زیر هجوم سنگی آوار کینه
واسه بازیچه نبودن آخرین بازی همینه
تو هم با من نبودی یار
روز یا شب ؟
نه ای دوست غروبی ابدی ست
با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپید
و صداهائی از دور از آن دشت غریب
بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد
چه فراموشی سنگینی
قهرمانیها ؟....... آه
عشق ؟ ...... تنهاست و از پنجره ای کوتاه به بیابان های بی مجنون می نگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
آرزوها ؟ ...... خود را می بازند در هماهنگی بی رحم هزاران در بسته !!!
یک ستاره ؟ آری صدها .... اما همه در آن سوی شب های محصور
یک پرنده ؟ آری صدها .... اما همه در خاطره های دور
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دلخون تر از ابر و طوفان
غمگین تر از باد و باران
مانده به راه برادر تنهاترین چشم گریان
یاس می گوید حسین(ع)
احساس می گوید حسین
(ع)بر سر نهر فرات عباس می گوید حسین
(ع)بر قلعه ی قلبم علمی سبز نشاندم
بر روی علم نوشتم ز جنس زر اعلا
بین همه ی عشقای دنیا
عشق است ابالفضل
پور علوی فاتح دلهاست
عشق است ابالفضل