دلم شمع سوزان و وجودم شعله گرم
تو پروانه ای طاقت نداری![]()

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:25 توسط : گل پاییزی
دلم شمع سوزان و وجودم شعله گرم
تو پروانه ای طاقت نداری![]()

از تو تکرار ِ همه آینه ها
یه نفس شرم ِ ترانه کافیه
اگه عاقبت به خیری ، نفسم
حتی تا مرگ ِ صدا منتفیه
با تو تا وحشت ِ گریه ، حتی تا خود ِ شکستن
تا رسیدن به تو از من ، صف به صف معجزه بستن
روزی صد بار بگو هستی ، مثه یک وِرد ِ مقدس
که سکوتِ من ِ بی تو ، سطر ِ مشکوک ِ ترانه س
جون گرفته از یه دردیم ، پا رو قانون ِ همیشه
شک نکن شبای غمگین ، دیگه آفتابی نمیشه
این که ظلمت شکل ِ ما نیست ، تازه اول ِ نبرده
تیغ شرقی ِ یه مسلک ، رو تن ِ ما پی ِ درده
یه نفس کنار ِ من باش ، تو شبانه های اندوه
یه نفس تمامِ من باش ، زیر ِ سنگینی این کوه
وا کرده به روی من آغوش فراموشی
مهتاب نمی گوید جز مرگ هم آغوشی
من واهمه ی رفتن در آینه ام بنگر
با صاعقه می سوزم در بستر خاکستر
در واهمه ی رفتن یه لحظه تامل کن
ای حادثه ی پاییز در خاطره ام گل کن
یک بدرقه با من باش در فرصت این بدرود
طعم گس یک گریه در بوسه ی آخر بود
از قهوه ی چشمانت هر چند که تلخ و سرد
یک جرعه بنوشانم یک جرعه فقط ای درد
از خاطره لبریزم در دلهره ی رفتن
هم گریه در این فرجام لبخند بزن با من
خسته از تلنگر باد
خسته از هوای پاییز
مثه کاغذای کاهی توی کوچه های پاییز
یکی نیست بگه مسافر
عشقتو گجا گذاشتی
یه نفر که اولینه
یه نفر که آخرینه
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گذارم
نمی مانم به یک جا بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریام از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می یام خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خامش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست
چرا توقف کنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است و حرکت فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و روز وسعتی است که در مخیله تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمام نیروها پیوستن است
پیوستن به اصل خورشید
به ریختن به شعور نور
چرا توقف کنم ؟
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مبنای صفر سفر کرده اند
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
آسمون دلم می خواد ابراتو بیرون بریزی
با غمم شریک بشی اشک فراوون بریزی
دلامون پر از غمه چشامون به رنگ خون
می شه شادی بیاری جای غمامون بریزی
آسمون چشامون تو انتظاره که یه روز
گل مریم بیاری تو باغچه هامون بریزی
گروهی از انسانها بیدارند حتی در تاریکی و گروهی دیگر خوابند حتی در روشنی
مثه نیلوفر وحشی نزنی تکیه به آب
کوچولو زندگی سخته بگیرآسوده بخواب

تنها تر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایه بی اعتبار عشق
در سایه فرّار خوشبختی
در سایه ناپایداریها
در انتظار دره ها رازی ست
این را به روی قله های کوه
بر سنگ های سهمگین کندند
آنها که در خط سقوط خویش
یک شب سکوت کوهساران را از التماسی تلخ آکندند
بنویس رو تن کاغذ که دلم گرفته امشب
بنویس غرق سکوتم مثه دیشب مثه هر شب
بنویس رو سیم آخر نت فریاد سکوت
بنویس به جای مرداب اسم آزادی رود
گفته ای اصرار داری بر جفای چشمانم
مثل دیگران کاری کن از تو هم رو بگردانم

تو حضور همه پنجره ها
رو به روم دیوارای آجریه
خورشید روشن فردا مال تو
سهم من شبای خاکستریه
توی این دلواپسی های غریب
جز ترانه های زخمی چی دارم ![]()
وقتی حتی تو با من غریبه ای
سر روشونه های بارون می زارم![]()
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگیر
ای تو همسقف عزیز ای تو همگریه من
گریه هم فاصله بود
گریه آخر ما آخر بازی عشق
ختم این قائله بود
حدس گُر گرفتن عشق در تنور هر نفس
غم نه اما کم که نیست
همشب تازه تو ترکش پر تیر عشق
سنگ سنگر هم که نیست
خوبه دیروز و هنوز
طرحی از من بر صلیب
روی تن پوشت بدوز وقت عریانی عشق
با همین طرح حقیر در حریق تب بسوز
پلک تو فاصله دست و کاغذ و قلم
منو عاشقانه بود
رستن از پیله خاک ای کلید قفل شعر
خواب شاعرانه بود
از ته چاه سکوت تا بلندای صدا
یار ما بودی عزیز در تمام طول راه
با من عاشق ترین همصدا بودی عزیز
حدس رو گردان شدن از من و از راه ما
باور بی یاوری
روز انکار نفس
روز میلاد تو بود
مرگ این خوش باوری
آیه های زمینی
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت انگیز رسالت را مغلوب کرده بود
پیام آوران گرسنه و مفلوک از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گم شده عیسی دیگر صدای هی هی چوپانی را در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی حرکات رنگها و تصاویر وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و بر چهره وقیح فاحشه ها
یک هاله مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را به ژرفای خویش کشیدند
و موش های موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجینه های کهنه جویدند
توی این بستر پاییزی مسموم
که هر چی نفس سبزه بریده
نمی دونه کسی چه سخته موندن
مثه برگ روی شاخه تکیده
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه گندم نبود
هیچ آیینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریاها شهری است
قایقی خواهم ساخت
مهم نیست که قطره باران باشی یا اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود
پیش دلم خزان زدگی ها چه مسخره است
وقتی رفیق و همره پاییز می شوم
وقتی که قلب قالب بر دیده می شود
چون شیشه های زمین زده ناچیز می شوم
شبها که یاد تو در دلم موج می زند
در دل ز شور عشق غم انگیز می شوم
از بس جفا و جور و جدای کشیده ام
همچون بلور زیر لگد ریز می شوم
اول سلام به همه دوستان عزیزم
ورود خودم رو به اولین وبلاگم تبریک می گم
شما می تونید حرفای من رو بخونید و اگه یه کم خوشتون نیومد مجبور نیستید که بقیه شو بخونید
البته می دونم که حرفها یا شعرهایی که انتخاب می کنم سنگینه ولی خب عادت می کنید
باشه باشه باشه